۱ سال گذشت ، سالی که با تمام خوبی ها و. بدی هایی که داشت لحظه ی رفتنش دلم می خواست بهش بگم زوده ، من و تو کار های زیادی باهم داشتیم که نا تمام مانده !! می بینی من چه قدر بدم ؟ لحظه ی اخر هم گله کردم ولی تو خوب بودی ، تو خواستی که درست ببینم ، درست بشنوم .. یادم دادی صبور باشم ، یادم دادی بخندم و جای اشک ریختن به فکر چه طور شاد بودن باشم و لی چیزی را از من گرفتی که چیزای دیگرم از دست دادم و زمان رفتنت ارت خواستم دعا کنی که سال بعد اون چیزارو پس بگیرم . من که خودم داشتم بزرگ می شدم چرا خواستی زودتر یزرگ بشم ، تو خواستی یاد بگیرم تنهایی با خیلی چیزها کنار بیام .. تو خواستی یاد بگیرم که هستم .. پس چرا تو روزهای اخر همه چیز را بهم ریختی ؟ چرا مثل درس هایی که بهم داده بودی از من امتحان نگرفتی ؟ چرا ازم خواستی که جواب سوالات امتحانم را خودم پیدا کنم ؟ فکر نکردی ممکن اشتباه کنم ؟ ولی حالا که نیستی و من تنها دارم با خودم درجا می زنم ... تو فکرم که چی کار کنم یعنی بعد از درس به اون بزرگی این امتحان لازم بود ؟ یادت لحظه ی اخر که داشتی میرفتی گفتم دلشوره دارم ، نگرانم ولی دلیل اش را نمی دونستم حالا دیگه به دلیل احتیاجی ندارم ، دلیل اش را به وضوح دیدم .. عکس حوصله حرفا های زیادی دارم ولی .......
من از گفتن می مانم
اما زبان گنجشکان
زبان جاری جشن طبیعت است
دوستای زیادی تو این سفر جدید پیدا کردم تو پست بعد راجع به انها هم می نویسم.
